می پرستمت:

تو هم مسافری؟
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمن با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون اشک ریختنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که اینو می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم میای به زودی
مارو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو می دونم هیچکی خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
اردیبهشت که میشه تو برمی گردی لبخند
غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست
همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی
من چشم به رات می مونم ببین تو تنها نیستی
غصه نخور مسافر غصه کار گناه نیست
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست
غصه نخور مسافر توخود آسمونی
در آرزوی روزی که بیایو بمونی
بهت نمیگم دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم.
بهت نمیگم هر چی بخوای بهت میدم چون همه چیز من تویی.
اگه یه روز چشات پر اشک شد دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی
صدام کن قول نمی دم اشکاتو پاک کنم منم باهات گریه میکنم.
اگه دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن قول میدم ساکت بمونم.
اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی صدام کن قلب من تنها خرابه وجود توست.
اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی فقط یه لحظه چشماتو ببند و بهم فکر کن.
تقديم به تنها بهانه زندگیم ...
بهاری دیگر چرخش روزگار و گذرعمر . شکستها . غم ها و تنهایی ها و باز هم کوچ پرستوها....پرستوی من هم کوچ خواهد کرد و از این کوچ هراسان . تابستانی گرم ـ عشق بازی درختان ـ حرارت زمین و رنگهایی سرشار از انرژی . اما افسوس که رنگها سست شدند درختان فاصله را فهمیدند و زمین هم مثل من سردی غم را حس کرد و من هم چون درختان فاصله را...
همه پرستو ها کوچ کرده اند و عشق را بر بالهایشان نهاده توشه سفر خویش کرده اند تا به دیگران هدیه کنند. خوشی رخت بر می بندد و دیگر تو نیستی . چرا؟؟؟؟ چرا تو نیز کوچ کردی ؟ تو که عاشق زمستان بودی پس چرا مرا با این تنهایی رها کردی؟ امیدم بعد از کوچ پرستوها به تو بود نمی دانستم تو نیز پرستو هستی و روزی کوچ خواهی کرد. به کدامین دیار می روی؟ عشقت را به کدامین دل ارزانی می داری؟؟؟؟
زمستانی سرد و دوباره امیدی برای بهارو بازگشت پرستو...اما اینبار که بهار میهمان زمین بود پرستو باز نگشت حتی گلها هم نیامدند همه وجودم را کویری فرا گرفت : بایرـ بی آب و بی هیچ نشانی از حیات...من در خودم مرده بودم پرستوی من خانه ای دیگر گزیده بود. پرستو را فراموش کردم حتی اگر بازمیگشت هم آغوشی برای او نداشتم . باید دنبال کویری می گشتم او را می یافتم و با او و در کنار او می ماندم. کویری درست مثل خودم.... گشتم تا او را یافتم اما او از آمدنم دلشاد نشد اصلا" نمی دانم فهمید که آمدم یا نه؟؟مهم نیست من وجودش را ـ گرمای خاکش را با تمام وجود حس می کنم. تمام بوته خارهایش را میشناسم و وجب به وجب خاکش را می پرستم.
دلم براي همۀ دلتنگيهايم تنگ شده ، براي تمام لحظه شماريها ، براي لذت تنهايي ها ، صداي تيك تاك و صبوري دل ساعت ؛ ولي ناگهان همه چيز با من بيگانه شد ؛ ساعت عجول ، تنهايي نخواستني و دلتنگي نفرت انگيز . تيك تاك هاي ساعت مثل زالوهايي كثيف به تنم افتاده از درون نابودم مي كند . چرا زمان در من نمي گذرد؟؟؟ چرا در اين تنهايي راكد مانده ام؟ از اين بي حركتي تمام تنم لجن بسته ،حتي احساسم نيز لجن بسته ، بوي تعفن دنياي خاطراتم را فرا گرفته ،هيچ كس رغبت نمي كند به من نزديك شود ، هيچكس ميل به ورق زدن دنياي خاطراتم ندارد مثل يك جزامي از من مي گريزند و من هر روز بيشتر احساس نياز مي كنم ؛ نياز به يك دست مهربان و گرم كه دست يخ زده ام را بگيرد و مرا از اين گندآب متعفن بيرون بكشد......چه خيال بيهوده اي اين دست اصلاً مرا نمي بيند . آنقدر در اين باتلاق ِ تنهايي فرو رفته ام كه ديگر اميدي به نجاتم نيست . صدايم به گوش هيچ كس نخواهدرسيد ؛ هيچ صدايي هم نمي شنوم جز زوزۀ باد و وزوز ِ زنبور هايي كه به تنم افتاده اند و ذره ذره شيرۀ جانم را مي مكند و گهگاهي قار قار كلاغي از دور . او هم به من نزديك نمي شود ؛ نمي خواهد مرا از دنياي خوش انسانها با خبر كند يا شايد هم مي ترسد ، مي ترسد او را نيز با خود به اين باتلاق بكشانم . من سرنوشتم رقم خورده ، من با تنهايي عجين شده ام ، من زاده شده ام براي درد ، درد بي من تنهاخواهد ماند ؛ غم بي من گريه سر خواهد داد و مرگ بي من حوصله اش سر خواهد رفت و او بي من............. بودن يا نبودنم برايش تفاوتي ندارد ، شايد بي من آزاد است از بند وظيفه ، به خاطر غم و درد هم كه شده مي مانم . نمي خواهم آنها نيز به تنهايي من دچار شوند ..... كم كم همه جا تاريك مي شود ؛ چرا هيچ شعلۀ فانوسي به كمك چشمانم نمي آيد؟ آنها چه گناهي كرده اند اسير اين تن تنها شده اند؟؟؟چشمانم هم ديگر سويي ندارند . برق شبنم روي گل واشدۀ دورترين بوتۀ خاك را نيز نمي بينند . ديگر زندگي ، زندگي نيست . من با مرگ زندگي مي كنم ؛ زندگي من با مردن معنا پيدا مي كند .
آری اگر زندگي را دوست مي داشتم در بدو تولد نمي گريستم ......